خرید بک لینک
میدونه که من گلسارو نه به خاطر داشتن یه عالمه خونه ویلایی و حیاط دار که دللللل میبرن ازمنه به خاطر اینکه شهرداری اونجارو خوشگلتر از باقی شهر!درست کردهنه به خاطر نمایندگی برندای مختلف و بوتیکای رنگارنگشنه چون معدن خیلی از آموزشگاههاستنچچچفقط یه دلیل داره اگر گهگاهی دوست دارم اونورا دور بزنممگنولیابلو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

آقا من متوجه شدم دوتا خواننده از همدان دارم

وای خیلی باحاله:)) بیاین شمارو باهم آشنا کنمممم:دی

اولین سفر مختلط!!! و تنهایانه ی من به همدان بوده اتفاقا

ماجراش طولانیه

شاید سال بعد بگم براتون (ازون قولا:))))

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

هی دستش میرفت سمت پخش ماشین

هی میگفتم نکن!!! آهنگ برای اوناییه که حرفی ندارن باهم بزنن...

میخندید

یه روزی باز تو ماشین بودیم

باز دستس رفت سمت پخش

ولی اینبار چیزی نگفتم

 ما چهارساعت تمام خیابونارو با سکوت مطلق لبهامون دور میزدیمو فقط آهنگ گوش میدادیم...

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

اصلا مگه شکی هم داشتید که آخرین شب سال برای یکشنبه نباشه؟ :)

.

یه سال پر از یکشنبه های ملتهبی که همشون تموم شدنو رفتنو حتی خاطره هم نشدن!

فقط تموم شدن.


+منی که از خورشید گریزونم!

+ساعت انتشار پستم:|

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

یادتونه گفته بودم دوستی دارم که فکرمیکنم دیگه دلش نمیخواد باهام ارتباط داشته باشه؟

خب

امشب دیگه مستقیما ازش پرسیدم که نمونه برای سال بعد:))

و گفت هیچم اینجور نیست و فقط گرفتاری ها باعث این دوریمون شده و سال پیش رو احتمالا بیشتر بتونیم باهم باشیم:) و فکرمیکنم انقدر صریح پرسیدم که کاملا صریح و بی رودربایستی جوابمو بده.

از یک دوست دیگه هم بابت کار ناخوشایندی که درحقش کرده بودم دلجویی کردم.


+الان خوش حسوحالم!

+شما هم حل کنید تهِ دل مونده هاتونو! الانا خیلی فرصتهای خوبیه:)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

خدا خواست تا در آخرین روز کامل سال چنان دردی به وجودم بپیچه که از خواب بپرم این ساعت صبح و بیوفتم رو مبل وبه تمام 365روز گذشته ای فکرکنم که صبحاشو بیدارشدمیه روز با ذوق سفریه روز با دلشوره ی برگشتنیه روز با استرس کار جدیدیه روز با خوشحالی دیدار دوستیه روز از ترس صدای گربه هایه روز از سردی هوا یا گرم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

جذاب تر از بالامیسر هم اختراع شده؟برای قربون صدقه کسی رفتن؟؟؟البته بلامیسر درستشه به فتح خسته ی حرف ب!فتح خسته چیه حالا؟میگم براتون!ما تو گیلکی یه مشکلی با فتحه و الف داریم:دی هیچوقت مثل فارسی اداشون نمیکنیم. یعنی کاملو شق و رق! یکم خسته تر باید تلفظ بشن و ساکن تر:) و باز رشتیا با الف که خ

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

بیچاره جمعه که بدنامی دلگیر بودن تا همیشه رو پیشونیشه

وگرنه جمعه غم نداره

هرچیزی أخرش غم داره

حتی این سال سخت و پرماجراهم به اینجاش که رسید، دلگیر شد آخرین غروبش...

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

صدای بارونو آخرین شب سال

چی بخوام از خدا جز سلامتی عزیزانم و عزیزانتون...

خیلی سبکم

پنجره رو یه کوچولو بازگذاشتم تا یخ کنم ازین خنکای مطبوع

خدایا

نمیدونم در این لحظه چندنفر از ته دلشون شکرگزارتن

ولی من تو صدر لیستم! چون با تمام گیر و گره هایی که هی میوفته به تاروپود قالی زندگیمون

الان و تو این لحظه اونقدررررر شاکرم که اگر چشمامو ببندم قدم میرسه برای بوسیدنت



برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

بابا پیراهنشونو اتو میکشنمامان مشغول  آخرین تمیزکاریهای آشپزخونه هستنگیسو ناخناشو لاک میزنه و آهو درگیر جور کردن لباساشههوا حسابی آفتابی و عیدانه ایه و خنککککمنم غرق فکر... پارسال این موقع واقعا از صمیم قلبم حس خوبی به سال پیش رو داشتم، از حق نگذریم که خوبی و بدی رو باهم داشت ولی خب:) بیشت

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

طرفای خیابون مقدس اردبیلی بودیم یه خونه ویلایی دوطبقه که حیاطش تماما از پشت نرده های فلزی هویدا بود نشونم دادفوری چشمم رفت سمت همون ماشین آشنا که پارک بود تو حیاط...گفت اینجاست. خونه ی پدرجونه...تو چند ثانیه ای که از جلوش بگذریم هزارتا خاطره ی اتفاق نیوفتاده تو خیالم متولد شد...بعد اون مرکز تجا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

از رو آتیش پریدن خیلی کیفناکه واقعا!

خوشالم که برعکس پارسالو خونه نشینی و کتاب خوندن!!! رفتمو رسم به جا آوردم:)

.

عیدی رئیس جان خوش ذوقمون هم که خیلی چسبید... حالا میگم براتون چی بود:)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

+موهات رنگه؟!

-نع:|

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

من فکرمیکنم خدا خیلی موجود صبوریه

فقط امیدوارم در برابر من صبرش ته نکشه!

خداجان قول میدی صبرت هیچوقت تموم نشه و تا ابد از غررررای من خسته نشی و چیزایی که دارمو به نشانه تنبیه یا درس عبرتو اینجور روشای آدم سازی مزخرف:| ازم نگیری؟!

منم در عوض از درصد مردم آزاریهام کم میکنم

البته اون هم با کمک تو!

ماچ

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

اسمش آنیتا

سه ساله

با یک نوع اختلال ژنتیکی مادرزادی

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

حتی اگرطبق افکارمان اتفاق بیوفتد... سرنوشت را می گویممن باز هم فکرمیکنم تو هرگز وجود ندارییعنی تصورات من انقدر بزرگ و بزرگ و بزرگ هستند از وجود داشتنت، که امکان حیات را برای تو به عنوان یک انسان کمی بیشتر از عدد صفر کالوین میکند! اینکه پس از این به وجود بیایی یا اینکه خودم قرار باشد تو را بسازم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

خب خب خببببالبته من به اندازه جروشا ابوت در سالهای زندگی اش در نوانخانه تنها نیستمیا شکل تنهایی من شباهتی به رابینسون کروزوئه در آن جزیره دور افتاده هم نداردولی تنهایی در دوره ی کنونی شاید اینجور ترجمه شود:صبح که از خواب بیدار می شوی هیچ پیام سلفنی یا میس کالی نداشته باشیگوشی هوشمندت هیچگونه نوتیفیک

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

من با حالتی کتاب را تمام کردم که اشکهایم به پهنای صورتم جاری شدندو البته نه صدای قمری ها می آمد نه باران عاشقانه می باریدفقط صدای مته سنگ بری و فریاد چندکارگر و پرشدن ستون های آهنی ساختمان روبرویی از سیمان و البته بوقهای تک و توک ماشین ها از دور فضای گوشم را پرکرده بوداینکه من آخر تمام کتابها اشک می

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

وای واااااای چقدر خوشحالم:|

بین خرتوپرتای قدیمیم یکی از مهمتریییین آدرسایی که میخواستمو پیداکردم

خدایا شکررررت

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

جاده می رقصد

به سازِ

بی محابا راندنت...


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

آخه چقدر قشنگی تو بارون جون

هم صدات قشنگه

هم عطرت

هم رنگت

اصلا همه چیت...

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

البته خواب دیشب روی برانکارد هیچ خواب باکیفیتی محسوب نمیشد! ولی وقتی وسایلامو تو دستامو زیربغلمو کولم! پرکردمو از در بخش راهی پارکینگ شدم

حس خوبی داشت دیدن اینکه تو آی سی یو بیماری نیست

کریدورا خلوت بودن و فقط چندنفر به آرومی صبحانه بیمارارو با چرخ دستیها جا به جا میکردن

وقتی رسیدم به پارکینگ دیدم زمین خیسه و عطر نم. نم بارون ...

چشمامو بستمو ریه هامو پرکردم 

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

یکی از خوبیای اینستاگردی وقتی حال آدم خوب نباشه اینه که خوبی و خوشی و خوشحالی دیگرانو زندگیاشونو میبینیو حالت بهتر میشه

انرژی میگیری از حس زندگی ای که تو عکساست

حتی اگر واقعی نباشن یا فقط چینشی باشن برای یه عکس قشنگ شدن!

ولی همونشم کلی لذت بخشه


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 23:06

میگه چشماش یه رنگ خاصیه

یه رنگی بین سبز و طوسی و آبی و عسلی!

میگم کاس

میپرسه چی؟؟؟

تکرار میکنم کاس! ما تو گیلکی به چشمای این رنگی میگیم کاس. "کاسِ چوم" یعنی چشمِ اون رنگی!

میگه یعنی تو گیلکی یه لغت سه حرفی، چشمایی به رنگ سبز و آبی و طوسی و عسلیو معنا میکنه!؟شما برای همچین چیزی ام لغت دارید آخه؟!! 

میگم اوهوم... اصلا ما کلا اینجا دوتا رنگ چشم داریم فقط. سیاچوم، کاس چوم. باقی رنگا برامون تعریف نشدست:|

بازم تعجب میکنه.


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:43

میشینه کنارم میگه "زوتوپیا"رو بذارم ببینیم؟

لبخند میزنمو با هیجان الکی! میگم اوهووم

بدوبدو میره لپ تاپشو میاره تا وصل کنه به تلوزیون

تو تمام این اتفاقای تاریک خیلی مسخرست اگر خداروشکر کنم به خاطر داشتن کسی که این وقت شب ازم دعوت میکنه باهاش کارتون ببینم؟!

اگر آره

حاضرم مسخره ترین چوپان دنیا باشم

خدایا شکررررت

+اینجانب هنووووزم عاشق کارتون دیدن هستم:| و ماکارونی خوردن! ربطش به اینه که شامم به خاطر من ماکارونی پخته بود:)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:43

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:02

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:02

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 22:02

صفحه بندی